احساسات ناشناخته ای دارم و در پی پیداکردن این احساساتم بیهوده دیوان های شعرا رو ورق میزنم و در آخر هم چیز زیادی عایدم نمیشه...
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ,
پرشی دارد اندازه ی عشق.
زندگی چیزی نیست ; که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.
(صدای پای آب - سهراب سپهری)
اما زندگی من...
پر شده از خاطرات....خاطرات ریز و درشت که اگر به هر کسی بگویمشان به من میگوید واااااااااااا مهرانوش چه چیزایی یادته هااااااااااااا......
ما با خاطرات با آرزوها با هدف ها با آرمانها زنده ایم....
زندگی من شده پر از شیطونی....شیطونی ای که 3 سال دانشگاه جلوشو گرفته بودم اما دنیا دو روزه و دیگه این فرصت پیش نمیاد که به مشکلات یه دل سیر بخندی با دوستات بری بیرون از دانشگاه و شیطنت های توی کلاس رو بطور مفصل اجرا کنی
زندگی شاید تنها بهانه برای زندگی باشد ....اینکه از تک تک لحظاتت استفاده کنی برای لذت بردن و اینکه کارهایی که بهشون علاقه داری انجام بدی...شاید لازم باشه هر روز ساعاتی رو اختصاص بدی به خودت....خود خودت....به کارات فکر کنی...به ارتباطاتت....به دو دوتا چهارتای ذهنت....شاید لازم باشه نقاب کهنه ی روی صورتت رو کنار بزنی و با خودت خلوت کنی....مثه غار تنهایی آقایون توی کتاب مردان مریخی زنان ونوسی جان گری....گاهی لازمه سرب های تهران رو هم که شده با نفسات به ریه هات فرو بدی تا مطمئن بشی زنده ای و نفس میکشی....
گاهی لازمه به کسی که ازش متنفری یا دشمنته یه دل سیر نگاه کنی و خدارو شکر کنی بابت وجودش که باعث شده تو به خودت بیای و به او عشق بیشتری بورزی چون عشق و محبت کم تو باعث این دشمنی شده...
گاهی لازمه فقط توی بحث ها شنونده باشی و هیچی نگی و بذاری طرف مقابلت مورد پذیرش قرار بگیره...
گاهی لازمه با لبخند و سلام سراغ کسی بری که سالهاست دلش برایت تنگ شده است همان لبخند کافیست تا یک هفته یا شاید هم یک ماه خوشنود باشد
بیایید به هم قول دهیم....
که یکدیگر را به سخره نگیریم
برای احساسات یکدیگر ارزش قائل شویم حتی اگر آن احساس را در خود احساس نمیکنیم
به یکدیگر به عقاید یکدیگر احترام بگذاریم
و در آخر....
عاشق هم باشیم و
به هم عشق بورزیم و
همدیگر را دوست بداریم
مهرانوش _ اردیبهشت 91
روز مادر مبارک![]()
روز مادر نزدیکه و من هرچی به این تاریخ نزدیک میشم یاد فیلم میم مثه مادر می افتم....![]()
ترم پیش با بچه های کلاسمون و استادمون رفتیم مرکز توانبخشی کودکان استثنایی...جایی که پر بود از بچه هایی که فرسنگ ها با ما انسان های به اصطلاح متمدن فاصله داشتند...پر از مهربانی صفا و صمیمیت و عشق بودند...وقتی دستاتو توی دستاشون میگرفتن و میگفتن بازم میای به دیدنم و نمیذاشتن بری میخواستی دهن باز کنه زمین و بری توش....![]()
اما حالا فیلم میم مثه مادر به این بچه های آسمونی چه ربطی داره الان خدمتتون عرض میکنم...
این بچه های گل بچه هایی بودن که توی فیلم میم مثه مادر بازی کردنو آواز خوندن...اونروز که ما حدود ۲۳ الی ۲۴ نفری رفتیم هم برامون خوندن....حالا فرض کنین من ردیف جلوی جلو نشسته بودم و با لبخندی که حاکی از تشویقشون بود داشتم به آهنگهای قشنگشون گوش میدادم که نوبت رسید به آهنگ میم مثه مادر....دیگه لبخند روی صورتم جایی نداشت و پر شده بودم از دلتنگی و عشق...عشق به بچه هایی که عاشقانه برای ما میخوندن....
هر عشقی میمیرد خاموشی میگیرد عشق تو نمیمیرد....![]()
![]()
از اون موقع خیلی خیلی گذشته اما هردفعه که ناامید میشم یاد چهره شون میفتم و صبرشون که روزها رو با لبخند سپری میکنن و به تموم کسایی که میان پیششون بدون هیچ تکلفی عشق میورزن...عشق چه واژه ی عجیبی است...باید عاشق بود و تک تک افراد دنیای اطراف را عاشقانه دوست داشت باید دلواپس دیگران بود و به رویشان نیاورد که دلواپسشان هستی....من تازه فهمیدم هدف بدنیا اومدنم چیه...مثه اسمم من باید به همه عشق بورزم...به همه ی انسانها به همه ی کسایی که روی این کره ی خاکی زندگی میکنن بدون درنظر گرفتن جنس نژاد ملیت و...![]()
اول از همه روز معلم رو به همه ی اساتید ومعلمان خوب و دلسوزم که افتخار شاگردیشان رو داشتم و دارم تبریک میگم و دست تک تکشان رو میبوسم![]()
این ترم ۲۴ واحدی ام وهمه ازم کار میخوان آزمون و پرسشنامه و بروشور و...تازه پایان نامه هم دارم...
یعنی کلی کار ریخته سرم...از اونجایی که تیپ شخصیتی A هستم و همه ی هندونه هارو میخوام باهم بردارم بنابراین میترسم همه ی هندونه ها بیفته و بشه نور علی نور....![]()
خدا این ترمو بخیر بگذرونه....
درونم غوغایی برپاست اما خود خاموشم....
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
با ماه و پروین سخنی گویم
....(بقیه ش یادم نیست)![]()
دیروز رفتم دانشگاه از ۸ صبح تا ۶.۵ بعدازظهر کلاس داشتم...دم عید با خودم قرار گذاشته بودم که توی سال ۹۱ دیگه با خیلی ها نامهربون نباشم اما نمیدونم چرا نتونستم....حتما فردا که میرم دانشگاه تمام سعی مو میکنم...یه سال دیگه که بیشتر دانشگاه نیستم(البته یه سال تحصیلی)...![]()
دیروز با دوستم داشتیم حرف میزدیم اونم با کلی هیجان یهو چشمم افتاد به دم در کلاس...ایستاده بود دم در کلاس پیش دوستاش اما حواسش به دوستاش نبود و بدجوری موهاشو مرتب میکرد و با آستینهای بالازده شده اش کلنجار میرفت...و من پیش خودم گفتم ا مگه این آقای...نرفت پایین؟؟در این فکرها بودم که باز همون نگاه....و باز اخم من....گیج شدم نمیدونم باید چیکارکنم...وجدانم میگه گناه داره خب ازش خوشت نمیاد دیگه اذیتش نکن اما وقتی باز در محیط کلاس قرار میگیرم باز همون اخم همیشگی...![]()
دیروز استاد فامیلیمو که خوند(طبق معمول آقای برونگرا درست پشت سر من ۲ ردیف عقب تر نشسته بود) و گفتم بله....استاد گفت اسمت مهرانوشه؟ گفتم بله گفت چه اسم بامزه ای تاحالا نشنیده بودم...لبخند زدم و هیچی نگفتم یهو آقای برونگرا از اونجایی که خیلی و زیاد از حد برونگراست گفت استاد ماهم تاحالا نشنیده بودیم....البته خیلی خیلی یواش گفت اما من چطوری شنیدم از عجایبه...
نمیدونم این کارا رو برای چی میکنه....خب که چی؟؟ اسم منو نشنیدی که نشنیدی...حتما فارسی ات خیلی بد بوده که نشنیدی دیگه....الان کافیه اسم منو توی گوگل یا یاهو سرچ کنی ببینی چقدر اسممو میتونی ببینی تازه معنی ش هم میتونی ببینی....البته توی همه ی کلاس ها من معنی اسمم رو گفتم... مهر + آنوش=عشق جاودان یا مثه وبلاگم دختری با عشق بی نهایت![]()
حرف های زیادی دارم برای گفتن ، و گاهی واژه ها در برابرم سر تعظیم فرود می آورند و خود نیز میدانند که نمیتوانند حق مطلب را بخوبی ادا کنند و مرا نیز به خاموشی میگرایانند...بگذریم![]()
امسال عید خوبی بود و من هم این عید رو بسیار دوست داشتم چون هم مسافرت رفتیم و هم به کارهام رسیدم![]()
خیلی دوست دارم راجع به اتفاقاتی که توی دانشگاه میفته باهاتون صحبت کنم از کارهای خنده دار همکلاسیها
، از شیطنت ها
، از اسپری زنونه زدن پسری از کلاس به جورابش برای جلب توجه
، از تیکه انداختن ها
، استاد خسته نباشید ها با صدای بلند آقای برونگرا از ته کلاس ، راهرو های ختم شده به سالنی دایره ای ، حیاط دانشگاه و دوربین هایش ، عدس پلوهای پر از دارچین دانشگاه
، فروشگاه خانه و کاشانه ی سر خیابون دانشگاه و خرید از اونجا ، اتوبوس سوارشدن ها
، سر کلاس ردیف اول نشستن ها
و توی دفتر چکنویس(چرک نویس) نقاشی و شعر نوشتن ها
، به یک نفر بر اساس رفتارش نام گذاشتن ها (آقای برونگرا)
، از ته دل خندیدن ها و بعد متوجه شدن که دیگران دارند نگاهت میکنند و از کلاس بیرون رفتن ها.....![]()
![]()
یاد آهنگ بوی عیدی (کودکانه) فرهاد افتادم....
اما با این تفاوت که: با اینا این ۲ ترمو سر میکنم....با اینا خستگیمو در میکنم...
خیلی دلم برای دانشگاه تنگ شده نزدیکه یک ماه میشه که نرفتم ، ایشالا چهارشنبه که رفتم دانشگاه دلتنگیم هم برطرف میشه...![]()
اول از همه به آقا آرش بخاطر مصیبت وارده تسلیت میگم و از خداوند متعال شادی روح مادر گرامیشان را مسئلت دارم![]()
برای آرزو ، سلاله ، شیدا ، ملینا ، پروین ، شیرین ، ترانه ، خاله مهردخت ،پدربزرگ عزیزم ، خاله ویولت ، خانم بزاز ، خانم شریف ، دکتر گلزاری ،خانم رشیدی ، ریحانه جان ، سحر جان ، خانم مومن پور ، سروین عزیزم ، صدف ، شقایق دوست وبلاگی ام ، خانم حیدریان که پارسال و امسال مرا با راهنمایی هایشان همراهی کردند ، صدیقه که با وجود کدورت کوچکی که بوجود آمد تنهایم نگذاشت ، استاد گرامی زیستم که درس زیستن آموختند جناب آقای عزیزپور ، عطیه دوست خوبم و زهرا که خیلی وقته ازش خبر ندارم ، شیما ، فرزانه دوست گلم ، فرشته دوست دانشگاهم ، غزل دوست همراهم ، لیلا دوست دانشگاهم ، مریم دوست دبیرستان با وجود بی وفایی های باوفایش ، مریم دوست دانشگاهم ، و مریم دوست بچگی هام ، منصوره بغل دستی دبیرستانم ، مهشید دوست دانشگاهم که به من اراده و تلاش را یادآوری کرد ، نرگس و نفیسه دوست دوست داشتنی ام ، نگار ، نگین ماهم ، نیره دوست دانشگاهم ، نیکو دوست دوران تلخی و شیرینی ام ، کیانا ، یلدا ، نسیم یکی از بهترین دوستانی که من در عمرم داشتم ، استادان گرامی که افتخار شاگردیشان را داشتم و دارم ، و از آقایان: کلیه ی کسانی که من میشناسمشان چه بچه های وبلاگ و چه دانشجویان محترم رشته ی ما....
آرزوی شادکامی ، سعادت، بهروزی ، نیکبختی و عمر با عزت از خداوند مهربان دارم![]()
![]()
عید شما مبارک![]()
این هفته از دست خیلی از همکلاسی ها اعصابم ریخت بهم...حالا از اون که بگذریم بریم سراغ قشنگترین فیلمی که من توی این هفته دیدم. فیلم اینجا بدون من فیلمی بود که خیلی قشنگ مشکلات جامعه رو به تصویر میکشید...مشکلاتی که ممکنه توی دور و برمون دست به گریبانش باشیم یا کسانی رو بشناسیم که دست به گریبانش باشن
یکیش ممکنه این باشه که ماها خیلی برای مردم زندگی میکنیم همه اش میگیم : وای مردم چی میگن؟؟؟ وای مردم چی فکر میکنن؟؟؟؟
واقعا چی فکر میکنن؟؟؟و آیا واقعا مهمه؟؟؟مثلا من وقتی آقایی از همکلاسی ها باهام حرف میزنه یا ازم سئوال میپرسه چرا باید اونطرف راهرو کسی وجود داشته باشه با نگاه خیره و عصبانی و صورتی قرمز و اخم هایی درهم منو بپاد و هی با اون کاغذ از شدت حرص مچاله شده در دست عرق کرده اش که در هوا هی تکون میخوره منو حرص بده....واقعا به این آدم و آدمای دیگه چه ربطی داره؟؟
علاوه بر اینکه کافر همه را به کیش خود پندارد باید خدمت ایشون و دیگران که فکر میکنن میتونن برای دخترانی مانند من تصمیم بگیرن عارض بشم که: ماها انسانیم انسانها با تعامل با گروه هست که به تکامل میرسن ماها انسانهایی هستیم که با وجودی که باهم فرق داریم اما باهم زنده ایم و باهم زندگی میکنیم...![]()
اینارو گفتم که همه بدونن مهرانوش( دختر بی نهایت) نه بی زبونه و نه خجالت میکشه!!!در ضمن به اون آقا هم که ۶ترم حرصشو درآورده در آخرین فرصت در زمانی که دیگه به اون دانشگاه(یونی سابق) برنمیگرده بهش میگه که چقدر اذیتش کرده چقدر با نگاه سنگینش سعی کرده راه بیاد و نشده چقدر خواسته نگاهشو درونی کنه نتونسته....چقدر چقدر چقدر....چه کارهایی کرده تا تحمل کنه وجود موجودی رو که سراپا غروره موجودی که....ولش کن....خدایا فردا رو برام تحمل پذیر کن....
دیگر طاقت نگاه زلش را ندارم اینم عکسش!!!![]()
تولد تولد تولدت مبارک....مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی![]()
![]()
دیروز رفتم دانشگاه....تابلو بود اومده بودن اینجا و مطالبمو خونده بودن.خب بگذریم![]()
برنامه ی من از این قراره که:روزای زوج دانشگاه(یونی!!) روزای فرد تکالیف دانشگاه و کلاس یوگا و شایدم زبان و جمعه ها کلاس روانشناسی و خونه ی بابابزرگم اینا![]()
راستی سپندارمذگان تک تک شما ایرانیان آریایی مبارک باشه....البته توی تقویم ۲۵۰۰ سال پیش روز ۵ اسفنده ها نه ۲۹بهمن!!!![]()
یه رستورانی توی تهران هست که اونجا بریانی اصفهان طبخ میشه....طرفای شوشه ولی واقعا آدم از رفتن اینهمه راه تا اونجا از بس غذاشون خوشمزه است پشیمون نمیشه
وای من عاشق بریونی و آبگوشت بریون اونجا هستم...یه شعری بالای میز سفارش غذاش نوشته بود اینقدر قشنگ بود دلم نیومد ننویسمش!!!!!
آن لقمه که شهره ی جهانست بریانی شهر اصفهانست![]()
![]()
![]()
اما متنی که اسفند پارسال نوشتم که دوست داشتم اینجا براتون بنویسم...البته متن که نیست شبه شعره!!!![]()
واقعا قصد داری بیایی؟
کاش تا دیر نشده
تا نفسی هست بیایی...
وآن زمان که نفسی نباشد
برای شمارش معکوس لحظه ی دیدارت
وآن زمان که نگاهی نباشد
برای پرستیدن طرز نگاهت
ولبی برای خندیدن و گل گفتن
چه فایده ای دارد حضور زیبای تو
وآن زمان که من زیر صدها خروار خاک مدفون شده ام
چه فایده ای دارد واژه ی دوستت دارم تو
نازنینم براستی که همه ی اهالی این شهر
آوازه ی عشق تو ومرا شنیده اند
و بر در دیوارهای این شهر
گلهایی آویخته اند
به پهنای دلهایمان
به پهنای دلتنگیمان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همینک که از تو فرسنگ ها فاصله دارم
هنوزم نام زیبایت بر سر در شهر زیبای قلبم
همراه با آذین بندی
نصب شده است
گلم هرشب
که سر بر بالین می نهم
با چشمان بسته
یاد تورا فریاد میکنم
و پر می شوم از دلتنگی ها
![]()
![]()
![]()
بگو
بگو
بگو
که چه کنم با اینهمه دلتنگی...
فقط میتوانم
بگویم
تا دیر نشده برگرد...![]()
اینو زمانی نوشتم که بعد از کلاس فارسی عمومی جوگیر شده بودم که میتونم شاعر ماهری بشم...جوگیریه دیگه...چه میشه کرد!!؟![]()
خواستم ادای شاعر عاشق رو دربیارم...که هیچکدومش هم نبودم ...نه شاعر بودم و نه عاشق!!!
داغونم میکند وقتی تورا با دیگران مقایسه میکنم و به این نتیجه میرسم که تو بهترینی اما...
حضور نداری که این را به تو بگویم![]()
داغونم میکند وقتی کسی مرا میخواند آنقدر خشک جوابش را میدهم که خدا میداند اما...
آخر مگه تو چه خوبی ای در حق من کردی که خوبی دیگران به چشمم نمی آید![]()
داغونم میکند وقتی هوای تو دلم را بدجوری پر کرده است اما...
تمامی راه هایی که به تو ختم میشوند بسته است![]()
داغونم میکند وقتی به این فکر میکنم کسی که مرا از بچگی بیرون آورد و مرا سرشار از بزرگسالی کرد
اما...حال که بزرگ شده ام دیگر نیست![]()
و...از همه بیشتر داغونم میکند حالم داغون است اما...
باز از تو حرف میزنم و باز تورا می جویم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم چی شد که اینو نوشتم...دیشب متنی به ذهنم رسید وقتی نوشتمش شد همینی که میبینین
(از دلنوشته های خودم تقدیم به کسی که خودش هم نمیداند کیست)
بعد از یه ماه بالاخره امتحانم تموم شد و راحت شدم...وای خیلی فاجعه بود![]()
خدا رو شکر تموم شد...ایشالا با خبرای جدید بازم میام ![]()
ایشالا امتحاناتونو خوب بشین![]()
عزاداری هاتون قبول![]()
دانشجویان گل روزتان مبارک...![]()
راستش یه فال حافظ از سایت www.pichak.net گرفتم و چون حافظ خیلی خوشحالم کرد و یه جورایی هدیه ی روز دانشجو رو بهم داد خواستم شما رو هم در این خوشحالی شریک کنم و اون شعر حافظ از این قراره:
|
حافظ خیلی گلی.... | ||
دلم برای دوستی تنگ شده است که سه سال است از او خبر ندارم.نمیدانم چه میکند و چه به روز خود آورده است. از طرفی هم دیگر برایم مهم نیست که دلش برایم تنگ شده باشد یا نه. اینجا من مهمم که کاری کنم که یا دلم برایش تنگ نشود یا اگرم میشود با چیزی سرم را مشغول کنم...خب بگذریم![]()
هفته ی پیش کنفرانس عشق با موفقیت انجام شد بجز یکی از آقایون که موقع کنفرانس من داشت مسخره بازی درمیاورد,همه چی خیلی خوب پیش رفت![]()
البته بگما کنفرانس من یه دقیقه طول کشید...یعنی نذاشتن بچه ها که بیشتر طول بکشه....
اما فهمیدم دیگه حتی با وسوسه ی دوستانم شده از این موضوعات برای کنفرانس نگیرم...آخه بهم میگن خانم عشقی![]()
![]()
![]()
ارادتمند:
مهرانوش![]()
نیاز به حضور یک فرد؟؟!!
خنده دار است مگر نه!!!
تنها یک فرد باید وجود داشته باشد
تا بگویم من دلبشته ی اویم
خدا همواره هست اما هیچگاه
انسانها دلبسته ی او نمیشوند
براستی چرا؟
آیا هیچ کس از خود پرسیده است؟؟
عشق الهی چیست؟؟
![]()
![]()
![]()
مگر نه این است که برای رضای معشوق
حتی سرت را هم فدا کنی
مگر نه این است که برای رضای او دست ستمدیده ای
را بی کبر و ریا بگیری
مگر نه این است که برای رضای او دیگران را
به سخره نگیری
مگر نه این است که از هیچ کسی جز او نترسی...
مگر نه این است که برای هیچ کس جز او سر تعظیم فرود نیاوری.
![]()
![]()
![]()
پس براستی چرا عشق الهی درگیر روزمرگی شده است
دیگر کسی برای رضای معشوق سرش را فدا نمی کند
دیگر کسی برای رضای او دست ستمدیده ای را بی کبر و ریا نمی گیرد
دیگر کسی نیست که از همه جز او نترسد
دیگر کسی نیست که سر تعظیم برای دیگران فرود نیاورد
و زمانی که قرار است از خدایش تشکر کند
پرسش های چرایی و چگونگی راه ; براه می اندازد
و خودش را به کوچه ی معروف میزند
براستی خداوند چقدر صبور است که در مقابل اینهمه کفر هیچ نمی گوید
(از نوشته های خودم
)
خیلی وقته که دستم به قلم نمیره...نمیدونم چرا؟داستانم به حال خودش رها شده و این ترم هم بدتر از ترم های گذشته همه ی استادها ازمون کار میخوان...حالا یا کنفرانس یا پروپوزال یا مشاوره تحصیلی با بچه ها و از اونا آزمون گرفتن....یه روز هم قراره بریم کودکان استثنایی رو ببینیم...با اینحال خیلی دانشگاهمو دوست دارم مخصوصا روزای شنبه و دوشنبه رو....چون بیشترین افراد رو میبینم و اکثریت دوستامو ملاقات میکنم
کلی رفتم دفتر خریدم مثه بچه دبستانی ها شاید که از طرح دفترشم که شده روی بیارم به نوشتن....چیزی که اعصابمو راحت میکنه و به روانم جلای خاصی میبخشه...
بعد از کلی مدت دوباره برگشتم...توی این مدت درگیر کلاس رانندگی و حذف و اضافه ی دانشگاه و....بودم و نتونستم بیام![]()
اما خب برگشتم...با کلی خبرای بد و خوب....فهمیدم کسی که فکر میکردم ازم خوشش میاد حتی منو هم به یاد نداره چه برسه به اینکه....راستش برای من خیلی دردناک بود یعنی چیزی رو فهمیدم که حتی یه لحظه هم تصورشو نمیکردم....اما زمان خیلی چیز خوبیه....زمان واقعا همه ی مسائل رو حل میکنه...اگرچه فقط یه احساس خیلی خفیف بود....بگذریم![]()
یه خبر دیگه که خیلی خوب بود و من خیلی خوشحال شدم این بود که دوست خوبمون توی وبلاگ , رشته ی مورد علاقه ش در دانشگاه سراسری رشت قبول شد....
(آقا مهیار تبریک بابت قبولی کنکور ایشالا موفق باشین
)
راستی دوستان از آپ های دیگه دلنوشته های شبه شعرم رو براتون مینویسم.....![]()
حالا فعلا یکی از بهترین آهنگ های احسان که خیلی محشره رو براتون نوشتم :![]()
برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس میکشم....(خواننده:احسان خواجه امیری)![]()
دوستدارتان: مهرانوش![]()
امروز خیلی خوشحالم.بالاخره بعد از ۲ ساعت کلنجار رفتن با سایت دانشگاه(همون یونی) تونستم انتخاب واحدی وزین و شایسته(۲۱ واحد برداشتم) انجام بدم.![]()
روزای زوج میرم دانشگاه و روزای فرد سرکار و پنجشنبه ها هم پروژه ی مدرسه و جمعه هم صبحها میرم کلاس روانشناسی- طرفای ظهر هم خونه ی بابابزرگم اینا![]()
خدا وکیلی برنامه به این شلوغی دیده بودین؟؟(چه دیده بودین و چه ندیده بودین بزنین به تخته چشم نخورم![]()
)
برنامه ی شما از مهر به بعد چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
با تابستون چیکار میکنین؟؟
من که کلاس رانندگی یه هفته است که دارم میرم احتمالا آخرین جلسه ش هم منتهی میشه به عید فطر بعدم یه سر میرم دانشگاه و بعدم انتخاب واحد دانشگاهو......
راستی مشهد که رفتم همه تونو دعا کردم اول از همه ام برای دوست خیلی خیلی عزیزم دعا کردم که خیلی برام عزیزه بعدم برای دوستای مدرسه و دانشگاهو وبلاگ(شماها)...ایشالا حاجت روا بشین![]()
![]()
آخرم یادم رفت واسه ی خودم دعا کنم....![]()
خب شماها چیکارا کردین؟.................کلاسی فرهنگسرایی خریدی مسافرتی رفتین؟؟؟؟![]()
ارادتمند:
مهرانوش![]()
اول اومدم بگم حلول ماه مبارک رمضان مبارک باشه و بعدم بگم من پنجشنبه ی همین هفته عازم مشهدماونم به مدت یک هفته![]()
از اونجایی که من همه ی دوستای گلم رو که بهم سفارش کرده بودن که برامون دعا کن روی لیستی مینویسم و به ترتیب پیش امام رضا براشون دعا میکنم , از دوستان خواهش میکنم اگه دعایی چیزی ذکری خلاصه هرچی که میخوان براشون اتفاق بیفته بدون ذکر دلیل و اون مورد فقط بهم بگن.....![]()
![]()
تابستون خوش و ماه رمضون خوش تر![]()
امروز بعد از اینکه با مامان سر کلاس رفتارشناسی رفتیم، رفتیم مثلا فیلم ببینیم....(بگذریم که با کلی دلهره ساعت یه ربع به دو رسیدیم به سینما و با کلی استرس بلیت گرفتیم، به این میگن شخصیت نوع A : شخصیتی که عجول و بی صبره بیش از حد برای قرارهاش احترام قائله و کافیه ۲ دقیقه دیر بشه تا آسمونو به زمین و زمینو به آسمون بدوزه پرخاشگره و......)روانشناسی شخصیت تالیف دکتر یوسف کریمی))
اما فیلم چی بود؟؟؟؟
قصه ی پریا!!!!
فیلمی که کلی و سطل سطل های های گریه کردم....اما با همه این ی اوصاف فیلم بسیار قشنگی بود(مصطفی زمانی محشر بازی میکرد
)
حتما برید فیلمو ببینین....اگرم دیدین نظرتونو بگین!!!!![]()
![]()
![]()
.: Weblog Themes By Pichak :.
